عشق و..
با هر که مواجه می شوی عشق و پذیرش بی قید و شرط خود را نثار او
کن و ببین نتیجه چه خواهد بود.
وین دایر
تقديم به همسرم...
من از آن می ترسم
من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری که مبادا خاری ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبز ننوشتم که مبادا زاغی يا که جغدی سر شوم بنشيند لب بام دل ما
من به ديوار بلند سر ايوان ننوشتم شعری که مبادا روزی بخورد تيغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم که تو را مثل خدا می خواهم
و از اين می ترسم که مبادا خاکم گل سرخی شود و تو را چشم زند خار تنش
يا که سروی سر سبز رويد از خاک من و جغد شومی بنشيند لب بام دل تو
يا که خشتی شوم و لبه ی تيغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از آن می ترسم...
وقتی همديگر را درک می کنيم .....
چه زيباست جنون وقتی که می دانم تو می بينی
چه زيباست پيمودن وقتی که می دانم تو در انتهای راهی
چه زيباست نوشتن وقتی که می دانم تو می خوانی
چه زيباست تا سپيده بی خوابی وقتی که می دانم تو ماه آسمانی
چه زيباست خوابيدن وقتی که می دانم رويايم تويی
چه زيباست سرودن وقتی که می دانم شعرم تويی
و
چه زيباست بودن وقتی که می دانم تو می خواهی که باشم !!!!
عشق پيدا شد و آتش به همه عــالــــم زد
در ازل پــرتو حــسـنـت ز تــجــــلــــي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عــالــــم زد
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عـــين آتش شــد ازين غـــيرت و بــر آدم زد
عقل مي خواست كزان شعـله چراغ افروزد
بـرق غــيــرت بدرخــشيد و جـهان بر هم زد
مـــدعي خــواست كه آيد به تــمــاشاگه راز
دســـــت غيب آمد و بر ســـينه نامــحرم زد
ديــگران قــرعه قـــسمت همه بر عيش زدند
دل غــمــديده مـــا بود كــــــــه هم بر غم زد
جــان عــلوي هــوس چــاه زنخدان تو داشت
دســـــت در حــلقه آن زلف خــم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
كــه قـــلم بر ســــر اســـباب دل خرم زد
...
كودك نجوا كرد :
خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشيد.
پس كودك فرياد زد:
خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد:
خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.
كودك در نااميدي گريه كرد و گفت:
خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آن جا دور شد.
happy birth day to my darling
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ عشق مهتابی شد
پروانه پس از تولد زيبايت
تا اخر عمر غرق بی تابی شد
۵ تائی..
اوایلش که بودیم فقط بلد بودیم بگیم ۵ تا انگار فقط تا ۵ بلد بودیم بشماریم. نهايت هر چيزي همين ۵ تا بود. ازت هر چیزی که مي خواستم ۵ تا مي خواستم. خلاصه ته دنيا همين ۵ تا بود و اين ۵ تا خيلي قشنگ بود.
ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟ انگار خيلي هم حريصتر شدم ! ۵ تا هم کفافمو نمي ده !!!
اما مي خوام بگم دوست دارم .... مي دوني چقدر؟ به اندازه ي همون ۵ تائي اون موقع ها
عشق پاک ، آسمانی است
يا هو
هر چقدر بالاتر ميروي،
از نظر آنانکه پرواز نميدانند،
کوچکتر به نظر ميرسی

